تبليغاتX
ازهمین حوالی

ازهمین حوالی

از این دنیا و آدماش بیزارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

امروز از اون روزایی که حس حماقت همه ی وجودمو گرفته...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

وقتی نیستم و نمیام توی این فضای مجازی حرف دلم و بزنم یعتی خیلی بی حوصله و کلافه ام.تو خیالم میگم ای کاش اونی که دیگه هیچ وقت برنمی گرده رو بشه فراموش کرد

مرسی از همتون به خاطر اینکه به یادم بودید و برام پیام گذاشتید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

شعری زیبا از مولانا جلال الدین رومی بلخی

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

چه  دنیای عجیبی...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

بیزارم از این آدم های دورو و فرصت طلب...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

اومی خنددو من سکوت می کنم

حرف که می زند

شاد و پر انرژی است

درست بر عکس من

می خندد

سکوت می کنم

عزیزم!!!

همه ی روزهایم از پیش چشمانم می گذرد...

می ترسم

بی انگیزه ام

من سردم است

من لرزش روزهای تلخ دروغ را بر شانه های کوچکم حس می کنم

چه دنیای پر درد سری است

هر چه بیشتر تلاش میکنی سخت تر به دست می آوری

برای کسی دلم می گیرد

برای عزیزی دلم تنگ می شود

وقتی که با من بود همه چیز بهتر بود

او راحتی و آرامش را به من می بخشید

حالا که رفته

چه تنها این همه روز مرگی را باور می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

حال من خوب است اما تو باور نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

بالاخره دیشب پیدات کردم

تو داری بر می گردی

خدایا دوستت دارمممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط مریم   | 

کوچه

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

 تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشك در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

                                                                          فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط مریم   |